سوال ها همين طور بيشتر و بيشترميشد:چقدر در سفر است؟با چه مشکلاتي روبرو میشود؟با چه آدمايي سروکله میزند؟چه ميزان از زندگي خود را در سفرش سپري میکند؟ و...
عباس آقا صاحب 5 فرزند است و با بنز ده چرخه اش امرار معاش مي کند.او ابتدا از اصفهان بار آجر ميزند سپس در مسجد سليمان بارش را خالي کرده و از آنجا به بندر امام ميرود و بار سويا يا ذرت زده و به سمت شمال ميبرد.از آنجا هم بار زغال ميزند وبه سمت اصفهان برمي گردد. او در طول هفته فقط يک روز را در خانه سپری کرده و باقی را در سفر است.
هرچي مي گذشت همه چيز تکراري ميشد. فقط 2 چيز مي ديدم:ماشين و جاده.صداي زياد ماشين و نبودن بهداشتی که راننده پس از سالها با آن کنار آمده بود آزار دهنده بود .
خونه ي عباس آقا اتاق جلوي کاميونش بود ، هم رانندگي ميکرد هم مي خوابيد.
وقتی با کامیون سفر میکنی انگار جاده ها تمامی ندارند...
